تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
بگذار بر زمین خود بایستم

امروز سالگرد درگذشت شاملو بود و شنيدم كه متاسفانه سر مزارش چهار نفر بازداشت شدند. بلافاصله ظرف چند ساعت، صداي آمريكا شاملو را كشف كرد و كلي اشك تمساح و آه و زاري نثارش نمود و آقايان نوري‌زاده و سازگارا  كه در هر زمينه‌يي كه لازم باشد متخصص و كارشناس هستند و اظهار نظر مي‌كنند، يك شبه تبديل به شاملوشناس شدند و شروع كردند بررسي زندگي و شعر شاملو و معلوم شد كه هر كدام، عمري "فن" درجه يك و پروپاقرص آن مرحوم بوده‌اند و رونمي‌كرده‌اند! راستي كه نمايش مضحك و رقت آوري است.

اما از همه مهمتر، سخني بود كه سازگارا از دهانش پريد به اين مضمون كه "شاملو، انقلاب و انقلابي‌گري را افشا مي‌كرد". آقاي سازگارا! تعجبي ندارد كه شاعر انقلاب، سردبير ايرانشهر و كتاب هفته و كتاب جمعه را نمي‌شناسي. شاملو انقلاب را افشا نمي‌كرد بلكه امثال شما را افشا مي‌كرد كه انقلاب را به يغما برديد و چهره‌ي زيبايش را لجن‌مال كرديد. متأسفانه شما در جواني‌ات هم كه فكرمي‌كردي انقلابي هستي، از انقلاب و ادبيات انقلاب بيگانه بودي و بيان انقلاب، يعني بيان آزادي مبتني بر استقلال را نمي‌فهميدي؛ و هنوز هم فرق زيادي نكرده‌اي. همان موقع هم كه در راديو، كار امروز شريعتمداري را برعهده‌داشتي و جنگ تبليغاتي عليه منتقدان ولايت فقيه را پيش مي‌بردي و انسانهاي آزاده را "عامل غرب و بيگانه" مي‌خواندي تا زمينه‌ي حذف‌شان را فراهم كني، نفهميده‌بودي كه استقلال بدون آزادي معني ندارد. امروز هم كه در رسانه‌ي دولتي آمريكا و در ارتباط با نهادهاي امنيتي آن كشور مي‌خواهي دموكراسي را مثل كوكاكولا به ايران صادر كني، نفهميده‌اي كه آزادي بدون استقلال معني ندارد. چه دردناك است كه بعد از سي سال تقلا و شلوغ كردن و از اين شاخه با آن شاخه پريدن، آدم هنوز شاگرد تنبل ته كلاس باشد و هيچ درسي را ياد نگرفته‌باشد.

فغان امشب صداي آمريكا از اين بود كه "چرا جمهوري اسلامي از جنازه‌ي شاملو هم مي‌ترسد". خب آفرين به شما كه برخلاف جمهوري‌ اسلامي از جنازه‌ي شاملو نمي‌ترسيد! اما اگر زنده بود باز هم جرأت مي‌كرديد اين اراجيف را درباره‌‌اش بگوييد؟ اصلن جرأت مي‌كرديد اسمش را ببريد؟ مي‌دانم كه جرأت نمي‌كرديد. براي اين كه شاملو اگر هيچي نداشت، يك زبان آتشين داشت كه امثال شما را خوب سر جايتان مي‌نشاند.

اگر دولت بر جنازه‌ي شاملو هم خشم مي‌گيرد، به اين خاطر است كه مي‌داند مردم ايران جنازه‌ي شاعرشان را هم بر دوش هر كس و ناكسي نمي‌گذارند و نمي‌توان به راحتي از نامش در جهت اغراض حقير سياسي بهره‌برداري كرد. اي كاش صداي آمريكا هم لااقل اين را مي‌فهميد.

بگذار شاملو و آيدا
     آفتاب من،
                پيراهنم باشد
و آسمان من،
                آن كهنه كرباس بي‌رنگ.

بگذار
بر زمين خود بايستم
بر خاكي از براده‌ي الماس و رعشه‌ي درد.

بگذار سرزمينم را
              زير پاي خود احساس كنم
و صداي رويش خود را بشنوم:
رپ رپه‌ي طبل‌هاي خون را 
                                   در "چيتگر"
و نعره‌ي ببرهاي عاشق را 
                                   
در "ديلمان"

وگرنه چه هنگام مي‌زيسته‌ام؟
كدام مجموعه‌ي پيوسته‌ي روزها و شبان را من؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:19  توسط امیرحسین  | 

سي تير، با تأخير!

هر چند موضوع بيات شده و دو روز از سالگرد سي تير ۱۳۳۱ گذشته، ولي مطلب داداش علی باعث شد كه يك كوچولو بنويسم. داداش علي نوشته: "در ماجرای سی تیر نیز معتقدم که سیاه نمایی چهره مرحوم احمد قوام چندان سودی برای امروز ما ندارد و تنها سبب پنهان شدن هر چه بیشتر اشتباهات و معایب رهبران نهضت ملی می شود. آیا مصدق راهی جز استعفا نداشت؟ آیا برای برکنار کردن قوام حتماً باید حمام خون به راه می افتاد؟"

من خيلي از داداش علي تعجب كردم. اگر رهبران نهضت ملي مثل من و شما انسان بودند، كه حتمن اشتباه داشته‌اند و مصون از خطا نبوده‌اند. ولي اين سوال را به جاي اين كه از مصدق بكند،‌ از قوام بايد بپرسد. چون حمام خون را قوام راه انداخت، نه مصدق. از خدا و حقيقت چه باقي ماند اگر كه بگوييم: "نقصير مصدق بود. اگر مصدق استعفا نمي‌داد، قوام هم مجبور نمي‌شد حمام خون راه بيندازد!" با اين قضاوت‌هاي ما انسانها، از روز قضاوت مي‌ترسم.

شايد شكل درست اين سوال، اين گونه باشد: "قوام وقتي كه ديد مردم او را نمي‌خواهند و مصدق را مي‌خواهند، حتمن بايد حمام خون راه مي‌انداخت؟" ها اين طور حقيقي‌تر نيست داداش علي؟

خدايا كمك كن كه تاريخ را تحريف نكنيم و حقايق را نپوشانيم كه "كفر" يعني پوشاندن. نمي‌دانم، شايد بيانيه‌يي كه قوام بلافاصله بعد از نخست‌وزيري صادر كرد، بيشتر براي درك حقيقت كمك‌مان كند: "...بگذاريد من با فراغ بال شروع به كار كنم‌. واي به حال كساني كه در اقدامات مصلحانه من اخلال كنند و در راهي كه پيش دارم مانع بتراشند يا نظم عمومي را برهم بزنند. اينگونه آشوبگران با شديدترين عكس العمل از طرف من روبرو خواهند شد و چنانكه در گذشته نشان داده‌ام بدون ملاحظه از احدي و بدون توجه به مقام و موقعيت مخالفين‌، كيفر اعمالشان را در كنارشان مي‌گذارم‌. حتي ممكن است تا جايي بروم كه با تصويب اكثريت پارلمان دست به تشكيل محاكم انقلابي زده‌، روزي صدها تبهكار را از هر طبقه به موجب حكم خشك و بي شفقت قانون قرين تيره روزي سازم‌. به عموم اخطار مي‌كنم كه دوره عصيان سپري شده و روز اطاعت از اوامر و نواهي حكومت فرارسيده است كشتيبان را سياستي دگر آمد.."

اين كجا و روش و منش مصدق كجا كه بخشنامه كرد: روزنامه‌يي را به بهانه‌ي توهين به من (نخست‌وزير) حق نداريد مؤاخده كنيد. حالا مصدق كه بساط سانسور را برچيد و دوره‌ي كوتاه نخست وزيري‌اش بهار مطبوعات آزاد و احزاب و نهاد‌هاي مدني و پاتوق‌هاي اجتماعي و فرهنگي و ورزشي و ... بود، بفرموده‌ي آقاي غني‌نژاد، شده است "ديكتاتور چماقدار" و در عوض قوام شده چهره‌ي روسفيدي كه در حقش سياه‌نمايي مي‌رود. انگار كه هيچ حقيقتي خارج از بيان ما وجود ندارد. هر كس را بخواهيم مي‌توانيم نام روسياه رويش بگذاريم و هر كس را كه بخواهيم، مي‌توانيم روسفيد بخوانيم. بقول قرآن انگار حقيقت به "افواه"، به دهان و زبان ماست. باشد. من هراسم نيست. مي دانم كه حقيقت هست، و‌ در تداوم تاريخ باقي مي‌ماند. نياز به دفاع من هم ندارد. من هم كه نبودم سنت خدا همين بود. من هم كه نباشم همين است. ديگر از اين قضاوت‌ها نمي‌ترسم.

"فاما الزبد جفاء، و اما ما ينفع الناس فيمكث في‌الارض: كف روي آب از ميان مي‌رود، ولي آنچه درسود انسانهاست، در زمين باقي مي‌ماند". (رعد، ۱۷)

پی‌نوشت: هيچ وقت به اندازه‌ي امروز، واژه‌ها را وقيح نديده‌بودم. شايد انقلاب منگل‌ها نزديك باشد!

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 4:38  توسط امیرحسین  | 

سلام

گاهي آدم به يك خانه تكاني نياز دارد، نه؟

رفيق خوبي دارم كه از من خواست دوباره بنويسم و گفت كه اين را بگويم! خانه‌ي سرش را گاهي آدم بايد بتكاند. خانه‌ي فكرهايش. خانه ي وجودش. بعضي‌ها از وبشان اسباب‌كشي الكي مي‌كنند. با آدرس عوض كردن مشكلي حل نمي‌شود. اين درون است كه نياز به نو شدن دارد. راستش قضاوت‌هاي نادرست ديگران،‌ نه فقط توي وب، توي زندگي شخصي‌م هم تبديل به چيزي شده بود كه فاجعه به نظرم مي‌آمد. اما اين درست نيست. اگر خدا هست، مرگ هم فاجعه نيست. بگذار هر طور مي‌خواهند قضاوت كنند. فقط يك چيز است كه بايد رويش ايستادگي كرد و آن اين است كه به خودت دروغ نگويي. و از من بشنويد، همچو كار راحتي هم نيست. اما چاره‌يي نيست. معناي زندگي همين است.

هنوز در سفرم از راه‌هاي بي‌نقشه!

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:12  توسط امیرحسین  | 

دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
 

اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي

وين دفتر بي معني، غرق مي ناب اولي...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:38  توسط امیرحسین  |