تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
ما هم بعد از چهار سال از بلاگفا رفع زحمت می کنیم. اگر خدا بخواهد از این به بعد اینجا می نویسم.

2 نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:34  توسط امیرحسین  | 

اندر باب کانالهای فارسی ماهواره

فرض کن داری یک شاهکار مسلم تاریخ سینما را در یکی از کانالهای فارسی ماهواره می بینی. مثلا "دیکتاتور بزرگ" چارلی چاپلین را. فیلمی که دهه های متوالی است که نسل های مختلف انسانهای تمام نقاط زمین را با مضامین ظریف و عمیق انسانی خود متأثر کرده است. و در همین حال، شبکه ی محترم ماهواره یی این جملات را زیرنویس می کند: داروی تقویت قوای جنسی. بزرگ کننده و سفت کننده. با نازلترین قیمت. چه حالی بهت دست می دهد؟ دلم می خواست مدیر محترم شبکه را گیر بیاورم و یقه ی گرامی اش را بگیرم و بهش بگویم: "چرا این کار را می کنی؟ چرا از لجن مال کردن چیزهای قشنگ نان می خوری؟ تو هم می توانی چشمت را باز کنی. چشمت را باز کن تا ببینی دنیا از آنچه تو فکر می کنی قشنگ تر و بزرگتر است. اصلا شده تا حالا فکر کنی چیزی در این جهان باشد که عزیز باشد؟ که حرمت داشته باشد؟"

اما عذاب بدتر از آن، قطع شدن مداوم فیلم برای نمایش پیام های باصطلاح بازرگانی بود. چه پیامهایی! انگار این شبکه ها هیچ بیننده ی سالم و درستی لازم ندارند. فرض را بر این گذاشته اند که ما یا آدمهایی حشری و در عین حال ناتوان جنسی هستیم، یا معتاد هستیم، یا کچل هستیم و می خواهیم مو بکاریم که س.کسی به نظر بیاییم، یا پول زیادی داریم که دوست نداریم در مملکت خودمان خرج کنیم و می خواهیم برویم بریزیم توی جیب برادران شیوخ اماراتی.

فکر می کنم این همه  تحقیر بس است. دیگر هیچ فیلمی را در این شبکه های لعنتی نگاه نخواهم کرد. نه برای تحریم و اینها! نه بابا! خدا زیاد کند تا دلت بخواهد از این بینندگان حشری و معتاد و عقده یی و وطن فروش کم ندارند. بلکه به خاطر خودم. فکر می کنم به قدر کافی تحقیر شده ام. همان طور که آنها نیازی به من ندارند، من هم نیازی بهشان ندارم. می توانم سی دی فیلمهایی را که دوست دارم بخرم و برای خودم نگاه کنم. بگذار این شبکه های عزیز هم به مخاطبان نازنین خودشان برسند.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:15  توسط امیرحسین  | 

سلام ای فرزند ایران

"اگر می خواهید ایرانی باقی بمانید، از شعله ی امید در سینه های خود محافظت کنید. زیرا امید بذر هویت ماست. بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می کند و جان هر کسی را که هنوز ایرانی باقی مانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند."

"همه ی شما را به برادری دعوت می کنم. پیروزی ما در گرو معاضدت و پیوند با یکدیگر است، و در این یکدیگر تمایزی میان ما و مردمی که به دیگران رای داده اند نیست. حتا آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل می شوند، در اخوت ما شریکند. زیرا ما به دنبال آینده یی هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابانها کتک زده است، سعادتمندتر، سالم تر و زیباتر از امروز زندگی کند."

(از بیانیه ی شماره ی ۹)

 

 

پی نوشت: بیانیه ی شماره 13: "مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید.

برادر شما - میر حسین موسوی"

 

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:43  توسط امیرحسین  | 

آقای نتانیاهو! خودتی!

آقای نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل طی نطق خود در سازمان ملل تلاش جالبی کرد تا خودش را حامی جنبش آزادیخواهانه و حق طلبانه ی مردم ایران نشان بدهد و  فرمود: "آیا سازمان ملل در مقابل دیكتاتورهایی كه معترضین ایرانی را به گلوله بسته در خیابانها به خون خود غلتاندند، اقداماتی اتخاذ خواهد كرد؟"

نمی دانم چرا وقتی کلماتی مثل "گلوله"، "خیابان" و "خون" را می شنوم، همان قدر که یاد ندا آقاسلطان می افتم، کودکان بی گناه فلسطینی و مردم غیرنظامی غزه هم به یادم می آیند.

بیا فکر کنیم در ذهن این قصاب غزه چه می گذرد؟ آیا نمی فهمد که این حمایت لعنتی او نه تنها سودی برای معترضین ایرانی ندارد، بلکه بهانه برای سرکوب بیشتر آنان را به دست دولت ایران می دهد؟ وقتی من این را می فهمم و ننه جون مهدی هم می فهمد، قطعا سیاستمدار سردوگرم چشیده ای چون نتانیاهو که شیطان را توی جیبش گذاشته و مارمولک را هم درس می دهد، محال است که این را نفهمد.

برای همین من بعنوان یکی از اعضای جنبش سبز، از طرف خودم می گویم حضرت آقا! ما اگر این حمایت کوفتی شما را نخواهیم، کجا را باید امضا کنیم؟ تو آمده ای مثلاً از مردم ایران دفاع کنی؟ فکر کرده ای ما صغیر و علیل هستیم؟ ما ملتی هستیم که از پیش از تاریخ، ضحاک را با جنبش همگانی خودمان پایین کشیدیم. ما ملتی هستیم که در همین دو قرن گذشته، چندین بار برای استقلال و آزادی خود خیزش کرده ایم. وقتی ستار و باقر و میرزا نماد مقاومت ما شدند و  وقتی فاطمی با شعار یا مرگ یا مصدق جلوی جوخه ی اعدام رفت، جنابعالی موز تشریف داشتید.

ما چنین ملتی هستیم. حالا شما یک کم از خودت بگو. از کجا آمده ای که می خواهی حق ما را احقاق کنی؟ کدام آزادیخواه شرافتمند در جهان هست که تو را تایید کند؟ حتا توی همان کشور خودت. تو اول یک فکری به حال خودت بکن. توی آینه یک نگاه به خودت کردی که اندازه ی حرف زدنت دستت بیاید؟ یک نگاه به دستان خون آلودت کردی تا بفهمی چقدر مضحک و بلکه تهوع آور می شوی وقتی نقش خونخواه ایرانیان را بازی می کنی؟

تو فکر کرده ای ما این قدر فلک زده شده ایم که احتیاجمان به یکی مثل تو افتاده و هیچ حامی دیگری نداریم؟ پس اشتباه به عرضت رسانده اند. هنرمندان متعهد و روشنفکران شرافتمند جهان، پشتیبان ما هستند. ما جشنواره های فیلم جهان را سبز کرده ایم. نوام چامسکی به احترام ما ایستاد و جون بائز برای ما آواز خواند. ما حامیانی داریم که کفششان را هم نمی دهند درنده ی خطرناکی مثل تو واکس بزند. بنابراین به حامی رسوا و ضایعی مثل تو نیازی نداریم. مرخصی.

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:10  توسط امیرحسین  | 

تأویلی از داستان موسی

1.ساختار جوامع استبدادی، شبیه ساختار قبائل در عصر نخستینه هاست. و فرد مستبد یا سیستم حاکم، همان فونکسیونی (function)  را در جوامع امروز ایفا می کنند که "رییس-جادوگر" قبیله بر عهده داشت.

2.چرا رییس قبیله، نقش جادوگر را هم ایفا می کرد؟ چون برای صیانت از حریم قدرت خود به جادو نیاز داشت. در واقع آنچه اعضای قبیله را قانع می کرد که به ریاست او گردن بنهند، همین قدرت جادویی اوست که می توانست "حریم های ممنوعه" یا "تابو ها" را معین کند. امروز هم ما با همان عناصر ممنوعه روبرو هستیم که فونکسیون تابوی قدرت را در جوامع ما ایفا می کنند. بعنوان مثال ایده ئولوژی یا مکانهای خاص یا نمادها و سمبولهای حکومت استبدادی، همگی تابو هستند. از آنجا که این تابوها صرفا ساخته و پرداخته ی "رییس-جادوگر" بودند و هیچ گونه دلیل عینی برای پذیرفتنشان وجود نداشت، برای جا انداختن حرمتشان به جادو نیاز می افتاد. یعنی بدون جادو، مردم زیر بارشان نمی رفتند.

3.  یکی از ابزار این جادوگری "خون" بود. یعنی خون یک قربانی ریخته می شد که می توانست حیوان یا حتا انسان باشد. این که دقیقا چه اثر سحرآمیزی در خون وجود دارد، احتمالا باز می گردد به ترسی که ناخودآگاه از ریخته شدن دوباره ی خون به اعضای قبیله دست می داده و ترجیح می داند ممنوعیت آن حریم را به رسمیت بشناسند. می بینیم که عنصر خون و قربانی، همان فونکسیون جادو را امروز هم بر عهده دارد و اعضای جوامع مدرن را هم از نزدیک شدن به حریم قدرت مستبد، منصرف می کند.

4. "شهید" کیست؟ کسی که این جادو را باطل می کند. کسی که خونها و قربانی ها نمی توانند مانعش شوند و علیرغم آنها باز هم از حریم های ساخته ی قدرت عبور می کند و به دیگران نیز پیغام می دهد که عبور، ناممکن نیست و حقیقت برتر است و این جادو باطل شدنی است. اهمیت مفهوم شهادت نیز در فرهنگ ایرانی-اسلامی، رازش در همین جاست. زیرا شهید نماد خودباوری جامعه ی جادوزده و فلک زده ی خود می شود.

نمونه ی خوبی از اسطوره ی تابوشکنی شهید را می توان در داستان موسی دید. عصای موسی، فونکسیون ابطال سحر را بر عهده دارد. (استفاده از یک شیء مانند عصا برای بیان یک مفهوم مانند باطل کردن سحر توسط ایستادگی روی حقیقت، یک ترفند قصه گویی است که تی اس الیوت آن را objective correlative می نامد) آیات 68 و 69 سوره ی طه، موضوع ایستادگی موسی بر روی حقیقت برای ابطال سحر را این گونه روایت می کند: "گفتیم نترس همانا تویی برتر. و بیفکن آنچه در دست راست توست تا فرو برد آن چه را ساختند. همانا آنچه ساختند، افسون جادوگری است و موفق نشود جادوگر هر گونه که در آید".

لحظه ی ابطال سحر، در داستان به صورت بلعیده شدن مارها توسط عصا تصویر شده است. سپس جادوگران سجده کنان در برابر موسی تسلیم می شوند و به او ایمان می آورند. این نشان می دهد که جادوی فرعون کارکرد خود را از دست داده و در واقع سقوط او از همین لحظه آغاز شده است. چون دیگر فونکسیون جادوگر قبیله را از دست داده است.

البته فرعون تلاش دیگری می کند و عنصر "خون" را برای حفظ جادوی خود به کار می بندد. به ساحران می گوید: "بدو ایمان آوردید پیش از آن که به شما اجازه دهم؟ همانا اوست مهتر شما که بیاموختتان جادو را. سخت ببرم دستها و پایهای شما را از برابر و به دارتان کشم بر شاخهای خرما و البته خواهید دید کدامین ما سخت ترند در عذاب و پاینده تر". (طه آیه ی ۷۱) اما جادوگران "شهادت" را انتخاب می کنند. یعنی حقیقت ابطال جادوی فرعون را خطاب به تمام مردم مصر، "شهادت" می دهند. در واقع از او "تقدس زدایی" می کنند و می گویند: "پس حکم کن آنچه را حکم می کنی، که حکم تو فقط در این زندگی دنیا است". (طه آیه ی ۷۲)

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:27  توسط امیرحسین  | 

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

 

آقای احمدی نژاد! چفیه ی جهان آرا و همت و باکری را گردن کی انداخته اید؟

 

 

آقای احمدی نژاد! کمی آهسته تر. بگذار بفهمم چه کار داری می کنی. آقای رییس جمهور بیست و چهار میلیونی! بوی شلمچه را می شناسی؟ بوی فکه؟ بوی دوکوهه؟ نه نه این دوست تو با آن عطر بهشتی بیش از آن بیگانه است که بتوانی به جای اباذرهای ما جا بزنی ش. بوی کثافتش از آمریکای جنوبی تا اینجا به مشام می رسد. هر کاری می خواهی بکن، فقط آن چفیه را از گردن دوستت در بیاور. بگذار لااقل یک نماد از آنها که غریبانه رفتند برای ما سالم باقی بماند.

 

شهید حمید باکری

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:4  توسط امیرحسین  | 

تکه یی از فیلم سگ کشی
 

 

گلرخ: بهتون دلخوشی می دم پدر بدبخت من که سی ساله برای فرهنگ این کشور کار می کنه، برای همه چیزش لنگه. از کاغذ و مرکب، تا چاپ و اجازه ی تک تک کلمات. اما امثال شما هیچ منعی ندارید. حتا کسی مانعتون نمی شه از دخترش بخواهید به خاطر یکی دیگه بهتون التماس کنه. یکی که بهتر یا بدتر، از جنس شماست نه من. این خیلی خیلی گرونه و شما هم نباید از تلخی ش چیزی بفهمید. ولی باشه بهتون التماس می کنم. به خاطر یکی دیگه، نه خودم. به خاطر فلک زده یی که ته چاهه و من دارم تقلا می کنم بکشمش به سطح خاک. از زیر زیر صفر به صفر. ستمکشی مثل خود من که به جای یکی دیگه داره تنبیه و تحقیر می شه. راضی شدین؟

سنگستانی: مثل این که بیشتر از این چیزی بلد نیستی!

گلرخ: مثلاً اشک بریزم؟

سنگستانی: خیلی وقته یه گریه ی درست و حسابی ندیدم.

گلرخ: حالا هم نمی بینی. من گریه هام رو قبلاً کرده ام. حالا فقط فریاد برایم مونده.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:17  توسط امیرحسین  | 

آقای احمدی نژاد! القدس لنا

 

هر چند سهم ما

آمیزه یی ز سرزنش و ریشخند بود...

حق با صدای توست

باید بلند بود

(عبدالجبار کاکایی)

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:44  توسط امیرحسین  | 

عبور از دعوای قالبها

"مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافته‌اند که تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌ ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند، اگرچه فهم‌های ضعیف و باژگونه از دین هضم نکنند که این اذعان نه بدان معناست که اسلام ناب دین حق و آئین خاتم و صراط مستقیم نیست، بلکه یعنی اجباری در دین وجود ندارد، به درستی که راه از بیراهه بیان شده است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی."
(میرحسین موسوی، بیانیه ی شماره ی ۱۱)

یکی از مسائل فلج کننده در جامعه ی ما، شکاف پرنشدنی میان روشنفکران و انبوهه ی مردم است. و آن هم بیشتر برمی گردد به این که روشنفکران نمی خواهند ساختارهای جامعه ی خود را درک کنند.

مثلاً مردم ایران به طور سنتی، باور دارند که "حق" وجود دارد و تمام تاریخ را بصورت "جدال حق و باطل" می بینند و ناخودآگاه جمعی شان پر است از قهرمانانی چون رستم و حسین و ... که اگر تمام دنیا هم با آنها مخالف می شد، باز روی "حقانیتشان" می ایستادند. حالا روشنفکران سکولار آمده اند یکباره به این مردم می گویند تمام این حرفها را دور بریزید! چیزی به اسم حق ذاتی وجود ندارد! حق، چیزی نیست به جر آنکه ما قرارداد کرده ایم و می توانیم جور دیگری قرارداد کنیم و حتا می توانیم این قرارداد را فسخ کنیم! واقعاً توقع دارند این حرفشان چه تاثیری روی مردم جامعه شان بگذارد؟ خب شما گفتید و ایرانی های مسلمان سنتی هم پذیرفتند که مثلاً قرآن کلام حق نیست و حقانیتش قراردادی است!!

البته می توان درک کرد که این روشنفکران قصد بدی ندارند. می خواهند از این طریق جلوی دیکتاتوری را بگیرند. (چون فکر می کنند اگر کسی بگوید "حق وجود دارد و ذاتی است و غیرقابل انکار است"، آنگاه شروع به اعمال زور برای احقاق آن حق می کند و جلوی نظرات مخالف خود را می گیرد). بنابراین نیت خوبی دارند ولی راه بدی را انتخاب کرده اند. چون توقع این که جامعه یی از تمام ساختارهای تاریخی خود به یکباره ببرد، توقع بی جا و محالی است. و نتیجه یی جز این دربرنخواهد داشت که مردم از روشنفکران قهر کنند و روشنفکران هم بنشینند و نق بزنند و از قدرنشناسی مردم گله کنند. ما هیچ وقت ساختارها را جدی نمی گیریم. ساختارهای جامعه، کفش و کلاه نیستند که یک روز از راه برسیم و بگوییم عوضش کنید.

کار روشنفکر این نیست که صبح تا شب کلنگ بردارد و ساختارهای جامعه ی خود را ویران کند. طبیعی است که مردم رودرروی چنین کسی قرار خواهند گرفت. روشنفکر به هیچ وجه نباید به "نق نقو" بودن خود و به بریدن از ساختارهای جامعه ی خود افتخار کند. اصلاً هنر روشنفکر این است که واقع بینانه با آن ساختارها مواجه شود و در محتوای آن ساختارها، تحول بوجود بیاورد.

من فکر می کنم این کاری است که موسوی دارد انجام می دهد و دست روی مفاهیم مغفولی در قرآن یا قانون اساسی یا سنت های انقلاب یا فرهنگ توده های مردم... می گذارد که می تواند بدون در افتادن با صورت و قالب ساختار، محتوای آن را انسانی و رحمانی کند. یعنی ما می توانیم باورهای سنتی خود را حفظ کنیم اما سکولاریسم یا "آزادی باور" را هم به رسمیت بشناسیم. مثال خوبش همین آیه یی است که موسوی نقل کرد: لااکراه فی الدین. قد تبین الرشد من الغی.

نکته ی راهگشای این آیه، در اینجاست: در عین حال که یک قدم هم از ادعای حقانیت خود کوتاه نمی آید (قد تبین الرشد) اما در همان حال حقانیت خود را تحمیل نمی کند (قاعده ی لااکراه). یعنی لازمه ی تحقق "آزادی باور" این نیست که من از حقانیت باور خودم دست بکشم. من می توانم همچنان معتقد باشم که باور من حق است، اما این حق را به دیگران تحمیل نکنم. آیات زیادی هست که روی این امر تاکید می کند. آیه ۶۶ سوره ی انعام می گوید: "و کذّب به قومک و هوالحق قل لستُ علیکم بوکیل: قوم تو آن را انکار کردند در حالی که آن حق است. بگو باشد من که وکیل شما نیستم". دو آیه جلوتر در آیه ی ۶۸ می گوید: "فأعرض عنهُم" یعنی اگر قبول نکردند ولشان کن.  و باز دو آیه جلوتر تکرار می کند "به حال خودشان بگذار".

حتا می توان از این هم فراتر رفت و گفت: خود "آزادی باور" از نظر ما یک حق ذاتی است. حتا اگر کسی باور اشتباه دارد، این حق ذاتی اوست. چون اگر غیر از این باشد، کلمه ی "باور" معنای خود را از دست می دهد. در جامعه یی که باور را به زور تحمیل می کند، حتا صاحبان باور تحمیل شده هم از خود بیگانه می شوند. مثالش هم زنان محجبه در جامعه ی ما هستند که هرگز طعم انتخاب حجاب را به مثابه یک باور تجربه نکرده اند. چون هرگز انتخاب دیگری نداشته اند که به آن "نه" بگویند.

در نتیجه با ادبیات دینی و سنتی خود می توانیم بگوییم "تکثر" و "تنوع زیستی" در جامعه، یک حق ذاتی است و کسی که برای حذف این تنوع متوسل به زور شود، مرتکب "منکر" شده است. و این یعنی تحول در "محتوای" ساختار، بدون غلتیدن در دام "دعوای قالب ها". این گونه است که می توانیم در این جهانی که چو غنچه کارش فروبستگی است، همچو باد بهاری گره گشا باشیم.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:51  توسط امیرحسین  |