"حاضرم برای آرمانهایم کشته شوم
اما آرمانی ندارم که به خاطرش کسی را بکشم
گاندی"
چهره ی شهر با دو هفته قبل خیلی فرق کرده. دو هفته ی قبل ما مثل بچه ها شاد و خوش و نغمه زنان بودیم. خیابانها پر از مردم امیدوار و پرانرژی بود. هیچ کس پیش بینی نمی کرد ویرانی امروز را. امروز چهره ی شهرم پر از غبار و افسردگی و گرد مرگ بود. تصاویر کسانی که روز شنبه کشته شدند برای همیشه در وجدان جمعی ایرانیان باقی خواهد ماند. که بقول شاملو، کشتگان امسال عاشق ترین زندگان بودند.
نمی دانم از این تلخ تر چه سرنوشتی را می شد برای مردم این سرزمین پیش بینی کرد. مردمی که با تمام مشکلات، از حکومت خود قهر نکردند. در انتخابات شرکت کردند و امیدی معصومانه داشتند که وضعشان فقط کمی بهتر شود و به همین راضی بودند. مردمی که وقتی احساس کردند رأی شان نادیده گرفته شده و حقشان پایمال شده و خودشان تحقیر شده اند، به خیابانها آمدند و یکی از مسالمت جویانه ترین و زیباترین و مدنی ترین اعتراضات مردمی در تاریخ را به دنیا نشان دادند. صداوسیمای جمهوری اسلامی آنها را اغتشاشگر نامید و شکسته شدن شیشه ها را به گردنشان انداخت، اما باز هم خشمگین نشدند و برای این که بهانه دست کسی ندهند، تجمع هایشان را با سکوت کامل و بدون کوچکترین درگیری ادامه دادند. اما دیروز با این مردم که این قدر پاک و کودکانه امیدشان را نشان می دادند،به بیرحمانه ترین شکل با باتوم و کابل و گلوله پاسخ داده شد و به گزارش سی ان ان، حداقل نوزده نفر از آنها کشته شدند.
اما این همه ی ظلم نیست. ظلم وحشتناکتر اینجاست که صداوسیما هنوز اعلام می کند که اینها مشتی اغتشاشگر و اوباش و نوکر بیگانه و ... بوده اند. دیروز که گارد ویژه با کابل و باتوم بر سر و صورتم می کوبید، خیلی دردم آمد اما وقتی این دروغهای صداوسیما را می بینم بیشتر دردم می آید. چون دیده ام زن و مرد، کودک و بزرگ، پیر و جوان را که میلیونی در خیابان حاضر می شدند و هیچ چیز بیشتر از حقشان را نمی خواستند. نه اوباش بودند نه نوکر بیگانه. نه شیشه می شکستند نه بانک آتش می زدند. آنها بی دفاع کشته شدند و امروز نامشان شده اراذل و اوباش. خدایا باور کردن این ظلم از توان ذهن من خارج است.
اما باز هم یک ظلم بزرگتر باقی مانده که کسی درباره ی آن سخن نگفته است. و آن القای حس "نفرت" است. بزرگترین ظلم این است که مردمی که با حسن نیت به حکومت خود نگاه می کردند و اعتراضشان را به شکل مدنی و بی خشونت و معصومانه پیش می بردند، تمام آن امید و شادی زیبایشان را تبدیل به حس مخرب استیصال و نفرت و کینه کنی.
نمی دانم چه طور، اما باید برای این مردم توضیح داد که مقاومت در برابر این حس نفرت، بخشی از مقاومت آنها است. ما مقاومت نمی کنیم که ضدیتمان را با فلان شخص یا فلان سیستم نشان دهیم. ما مقاومت می کنیم که با "آزادی" برسیم. با سرنگون شدن این رژیم و آن رژیم مشکل ما حل نمی شود، مقصد ما "آزادی" است و آزادی همان حقیقت است و حقیقت همان عشق و صلح و دوستی است. و این مقصدی است که از راه نفرت به دست نمی آید. از راه نفرت، فقط می توان به مقصد نفرت رسید و تاریخ گواه این سخن است. بقول مارتین لوترکینگ: "با نفرت نمی توان بر نفرت غلبه کرد، اما با عشق می توان". ممکن است دیگر نگذارند در خیابانها جمع شویم، اما عشق و امیدمان را نمی توانند از ما بگیرند. باید برای حفظ این عشق و این امید، مقاومت کنیم.
پیروزی ما در گرو مقاومت در برابر این حس نفرت است. ما نباید متنفر شویم. نه به خاطر این که طرف مقابل ما نفرت انگیز نیست، بلکه به خاطر این که خود ما نباید روش ناقض آزادی را بپذیریم. زردشت جمله ی زیبایی دارد: "ببخش، نه به خاطر این که دشمن تو شایسته ی بخشیده شدن است. بلکه به خاطر این که خود تو می ارزی که از چنگال نفرت آزاد شوی".