هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر به این نتیجه می رسم که "زور"، یک بیماری است.
بیماری چیست جز وضعیتی که اشکال رشد نیافته ی حیات (ویروس و باکتری و ...) به اشکال متکامل (مثل انسان) حمله می کنند؟ "زور" هم بوجود نمی آید مگر این که کسی بخواهد جلوی رشد را بگیرد. جامعه یی که بر مدار زور شکل گرفته، مانند لاشه یی بیمار، روز به روز نیروهای محرکه اش ضعیف تر می شوند ( از هم جدا می شوند و سرکوب می شوند) و روند مرگ یعنی تجزیه و تلاشی و فساد را طی میکند. یعنی دقیقا معکوس روند "رشد" (که روند یک جسم زنده و سالم است).
یکی از عوارض این بیماری، آشفتگی و ابهام در زبان است. زیرا هیچ زورمداری نمی تواند به صراحت بگوید که "من دارم روند مرگ و فساد را اجرا می کنم". زیرا راه رشد، حقیقت است و حقیقت، فطرت انسان است و هیچ جامعه یی زیر بار راه مرگ و فساد نمی رود، همان طور که هر موجود زنده یی به طور فطری سعی می کند زنده و سالم و رشدیاب باشد. بنابراین زورمدار برای فرار از حقیقت، مجبور است که "زبان" را دچار آشفتگی و ابهام کند.
زبان مجموعه یی از نشانه هاست. زورمدار مجبور است "زبان پریش" باشد. یعنی نشانه ها را در جای نادرست و برای مفاهیم نادرست به کار ببرد. روانکاوان نشان می دهند که چگونه یک فرد بیمار، دچار "زبان پریشی" می شود، یعنی مفاهیم و نشانه ها را اشتباه به کار می برد. تشخیص بیماری روانی از طریق تعبیر خواب نیز بر همین اساس است. ممکن است شخصی خواب یک کلفت را ببیند اما تعبیر آن، مادرش باشد. یعنی ناخودآگاه، نشانه ی کلفت را به جای مفهوم مادر به کار می برد. این یعنی بیماری. (البته ادبیات و هنر هم از همین ترفند استفاده می کنند. نشانه ها را عمداً برای مفاهیم اشتباه به کار می برند. مثلا به جای "چشم زیبا" می گویند "نرگس مست". ولی آن حکایت دیگری است زیرا مخاطب می داند که با سبک ادبی و هنری روبروست).
حالا بیایید ببینم به طور روزمره چقدر با این مشکل مواجه ایم. آیت الله محمد یزدی به آقای هاشمی رفسنجانی گفته اند: "شما چه کاره اید که دستور آزادی زندانیان را می دهید"؟ آقای یزدی عضو مجلس خبرگان و رییس جامعه مدرسین و شورای عالی حوزه ی علمیه است و سالها رییس قوه ی قضاییه بوده. فردی با این مشخصات بعید است که فرق بین مفهوم "دستور" و مفهوم "پیشنهاد" را نداند. اقای رفسنجانی در مقام امامت جمعه تاکید کردند که با مشورت تعدادی از نخبگان و اعضای مجمع تشخیص مصحلت، "پیشنهادهایی" را تدارک دیده اند که یکی از آنها، آزادی زندانیان حوادث اخیر است.
این اشتباه گرفتن مفهوم دستور و پیشنهاد، آن هم در سخنان فردی مثل آقای یزدی (این فقط یک نمونه است)، نشاندهنده ی یک بیماری خطرناک در جامعه ی ماست که همه به آن مبتلاایم: یعنی "زبان پریشی". که آن هم فراورده ی روابط زورمدارانه در جامعه است. و بر عهده ی تک تک ماست که روی آن حساس باشیم و از خودمان شروع کنیم و در برابر این بیماری مقاومت کنیم.
مشق شب: دفتر خود را باز کرده و چند نمونه "زبان پریشی" که این روزها دیده اید را بنویسید! مثال: "اغتشاشگر" خواندن معترضین مسالمت جویی که در سکوت راهپیمایی می کردند.

نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
رجا نیوز فرمود که طرفداران موسوی نمازشان قبول نیست، یکی شان با کفش خوانده است. برادر رجانیوزی! شما چرا ناراحتی؟ مرا فتاده دل از ره، تو را چه افتاده است؟ مگر "و لنا اعملنا و لکم اعملکم" نخوانده ای؟ شما که مثل ما نجس نیستی، موقع نماز هم گاز اشک آور بهت نمی زنند، با باتوم و موتور هم بهت حمله نمی کنند، شما بی کفش بخوان. بگذار ما هم با بخت گمراهمان باشیم و وضو با خون جگر بگیریم. از چی می ترسی؟ بیا که رونق این کارخانه کم نشود/ به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
"میرحسین از مردم جا ماند. او نمی تواند از چارچوب نظام خارج شود. باید به دنبال رهبری دیگر بگردیم". اینها گزاره هایی است که این روزها زمزمه هایش شنیده می شود. اما مفهوم این گزاره ها چیست؟ آیا کمکی به جنبش سبز ایران خواهند کرد؟
روی هر گزاره یی که تأمل کنی، خود گزاره به تو می گوید که بر اساس چه اندیشه ی راهنمایی ساخته شده و چه هدفی را دنبال می کند. ذهنی که این گزاره ها را ساخته، فرض را بر این گذاشته که مردم به یک "پیشوا" نیاز دارند. و احتمالاً خودش و یا جریانات مورد علاقه ی خودش را برای کسب این مقام پیشوایی، در رقابت با میرحسین می بیند و سعی دارد رقیب را از میدان به در کند.
اما آیا میرحسین ادعای پیشوا شدن دارد؟ او هرگز کوچکترین تلاشی نکرده تا نقش پیشوا را بازی کند و لحن بیانیه ی شماره ی 9 او (که در واقع مانیفست سیاسی اوست) نشانگر این است که خود را یکی از اعضای جنبش می داند، و نه پیشوای آن. او می گوید: " اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن (دولت) را نمیپذیرد". و خطاب به مردم، مدام از لفظ "ما" استفاده کرده. "ما با هم این راه را آمدیم" یا "ما با هم چنین کردیم و چنان کردیم". نه تنها این، بلکه میرحسین اساساً اعتقادی ندارد که مردم نیازمند پیشوا باشند. در همین بیانیه، مردم را دعوت می کند که روی خلاقیت و ابتکار خود تکیه کنند و رهبری خود را به دست بگیرند و منتظر پیشوا نباشند: " دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانههایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی".
حالا این همه زیبایی در اندیشه ی راهنمای میرحسین را مقایسه کنید با ذهنی که گزاره های ابتدای متن را ساخته است. ذهنی که معتاد به زور و معتاد به پیشواست.
رضا براهنی (شاعر) یک جا خاطره ی ملاقاتش با بورخس (نویسنده ی شهیر اسپانیایی) را نوشته بود. بورخس پرسیده بوده: "شما ایرانی هستید؟ می شود برای من حافظ بخوانید؟" براهنی هم با هیجان اولین شعری که به ذهنش رسیده شروع به خواندن کرده: "دل من به دور رویت ز چمن فراغ دارد/ که چو سرو، پایبند است و چو لاله داغ دارد..." تعریف می کرد که وقتی به این بیت رسید، بورخس شروع به گریه کرد: "سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم/ طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد". براهنی می گفت شعر خواندن را قطع کردم و او هم فقط می گریست. چیزی نگفت و حرف دیگری بینمان رد و بدل نشد. ولی همیشه این لحظه را به یاد می آوردم و فکر می کردم او که فارسی بلد نبود، چرا سر این بیت گریه اش گرفت؟ از کجا فهمید که طرب آشیان بلبل به دست زاغ افتاده است؟ چگونه حس کرد که این درد، چه دردی است؟
من وقتی این خاطره را خواندم احساس کردم این شعر حافظ، گریه ی جمعی و تاریخی ما ایرانیان است و گریه هم مانند خنده، زبانی بین المللی است. ما برای این طرب آشیان بلبل که به دست زاغ افتاده، همچون ابر بهمن به وسعت تاریخ گریسته ایم. مراسم سوگواری حسین بن علی که ابتکار ایرانیان است، می گویند ادامه ی مراسم "سووشون" یا همان "سوگ سیاوش" بوده. آنچه در حکایت حسین و سیاوش یکسان است، سرنوشت این سرزمین ماست: پرنده ی جوانی که پرواز نکرده، سربریده می شود و آشیان طربش به دست زاغ زشت پیر می افتد.
اکنون وقتی جوانها را می بینم که از باتوم نمی ترسند، از گلوله نمی ترسند و به خیابان می روند و حق خود را طلب می کنند، یاد حسین و سیاوش می افتم. روز هجده تیر وقتی زن جوانی را دیدم که با کودک چهار-پنج ساله اش پیشاپیش جمعیت حرکت می کرد و انگشتانش را که روبان سبز داشت بالا گرفته بود، از شجاعتش به خودم لرزیدم. باور کردم که این سرزمین حسین و سیاوش است و همیشه خواهد بود. آن وقت معنای اشکی که بی اختیار از صورتم فرومی ریخت را فهمیدم. اشکی که این روزها از گونه ی خیلی از ایرانی ها می ریزد اما شاید معنایش را ندانند.
عبدالجبار کاکایی که مثل میرحسین از بسیجی های زمان جنگ است، برای پسرش که در راهپیمایی روز هجده تیر کتک خورد، مطلبی نوشت که من را مثل خیلی از دوستانم به گریه انداخت، بی این که اولش بدانیم چرا:
"پسرم ! به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود".
حالا فکر می کنم همان حکایت است. بسیجی که روزی نامش با نام همت و جهان آرا گره خورده بود، امروز دست چه کسانی افتاده؟ آنقدر خود را از "حق" بریده که در برابر قتل عام صدها مسلمان به دست دولت چین سکوت کامل اختیار می کند، اما برای قتل یک مسلمان در آلمان (آنهم نه به دست دولت آلمان، به دست یک لات) زمین و زمان را به هم گره زده و در مقابل سفارت آلمان تجمع کرده و مراسم تشییع نمادین برگزار کرده و ... من نمی پرسم چرا برای ایرانیانی که این روزها کشته شده اند کاری نمی کنید، شاید به نظر شما همه ی آنها منافق بودند (من نمی دانم از یک طرف می گویند ما نکشته ایم منافقین کشته اند، از طرف دیگر می گویند اینها که مرده اند منافق بوده اند. یعنی منافقین هم قاتلند هم مقتول؟ خدا سایه ی این منافقین را از سر شما کم نکند که توجیه همه ی کارهایتان را فراهم می کنند) حالا گیریم منافق بودند که در برابر مرگشان سکوت کرده اید. آیا صدها مسلمان چینی هم که با سبعیت کشته شده اند، منافق بودند؟ یا این که از بالا دستور عزاداری نرسید؟ انگار که هیچ پیوندی با "حق" ندارند. حتا عاطفه شان بسته به این است که از بالا چه دستور برسد. تا کجا یک انسان می تواند سقوط کند؟
امام علی فرمود: هر ذلیلی که حق را گرفت، عزیز شد و هر عزیزی که حق را رها کرد، ذلیل شد. آیا گریه ندارد، سقوط و ذلت میراث آن دلاوران و جان برکفان پاک زمان جنگ را دیدن؟ آیا گریه ندارد، میراث میرحسین و یاران میرحسین که امروز دوستداران بی دفاع میرحسین را در خیابان با اسحله پاسخ می گوید؟ آیا گریه ندارد ایران جوانی که آشیان طربش دوباره و هزارباره به دست کسانی افتاده که فقط ویران می کنند و نمی دانند ساختن چیست؟ فقط تاریک می کنند و نمی دانند نور جیست؟ تا کی این تاریخ نحس باید تکرار شود؟ تاکی این حسین و سیاوش جوان محکومند که سرشان به پای قدرت بریده شود؟ تاکی حقیقت باید زیر پای دروغ جان بکند؟ تا کی؟
به من بگو چگونه من جوان شوم
بگو چکونه این جهان جوان شود
بگو چگونه راز عاشقان عیان شود
عطش برای دیدن تو، سوخته زبان من
به من بگو عطش چگونه بی زبان بیان شود
تو مهربان من! بیا کنار پنجره
و پیش از آنکه قد نیمه تیرسان من کمان شود
بهار را به من نشان بده
بگو که سرو سرفراز ما
دوباره در چمن چمان شود
آیت الله مقتدایی مدیر حوزه ی علمیه ی قم، درباره ی اعتراض مردم به نتایج انتخابات فرموده اند: "کسانی که فکر می کنند حقشان ضایع شده، برای حفظ اسلام و انقلاب اسلامی و خون شهدا سکوت کنند". معنای سخن ایشان این است که اسلام و انقلاب اسلامی، با "حقوق" مردم تضاد دارند و پیگیری حق، حیات این دو را به خطر می اندازد. در ضمن شهیدان هم خون دادند که امروز حق مردم پایمال شود. آیا این حرف عجیب نیست؟
ایشان آیت الله هستند و مدیر نهادی که قرار است حافظ اسلام باشد. آیا ایشان قرآن را نخوانده است؟ اسلامی که ایشان از آن صحبت می کند از کجا آمده؟ قرآنی که ما خوانده ایم، از اول تا آخرش دعوای حق و باطل است. "حق" اسم خداست. چطور اسلام با "حق" تضاد پیدا کرد؟
بفرمایید پیامبر شما کیست؟ همان نیست که خداوند خطاب به او فرمود: "أنا أرسلنک بالحق بشیرا و نذیرا"؟ حکومتی که با استیفای حقوق به خطر بیفتد، اسلامی است؟ پس طاغوت که در قرآن آمده چیست؟ حکومت فرعون چطور مصداق طاغوت شد؟ غیر از این بود که "بغیر الحق" عمل می کرد؟ (قصص، آیه ی ۳۹)
کجا قرآن اجازه داده که در برابر "ضایع شدن حق" سکوت کنیم؟ این اسلام را شما برادر که آیت الله هم هستی، از کجا آورده ای؟ می شود به ما هم بگویی؟ آیا قرآن نفرمود حق را بگویید حتا اگر علیه خودتان باشد؟ ضایع شدن حق، ضایع شدن نام خداست. اینجوری اسلام را حفظ می کنید؟ عجب!
اگر صدایم به جایی می رسید، خدمت ایشان عرض می کردم اتفاقاً برای حفظ اسلام و انقلاب اسلامی و خون شهدا، بیایید در برابر حق کشی دعوت به سکوت نکنید. کاری نکنید که این حکومت، مصداق طاغوت شود. مگر نهج البلاغه نخوانده اید؟ علی در برابر حق کشی دعوت به سکوت می کرد؟ علی می گفت هر کس حقش ضایع شد، سکوت کند؟ یا این که می گفت مبادا کسی برای احقاق حقش، صدایش بلرزد؟
ما مثل شما آیت الله نیستیم، ولی عقلمان را که نباخته ایم. این قرآن را خوانده ایم که می فرماید کسی که "بغیر الحق" عمل کند، طاغوت است. مگر نه این که قرآن به ما "فرمان" داده که به طاغوت "کافر" شویم؟
"ألم تر إلی الذین یزعمون أنهم ءامنوا بما أنزل الیک و ما أنزل من قبلک یریدون أن یتحاکموا ألی الطغوت و قد أمروا أن یکفروا به و یرید الشیطن أن یضلهم ضللا بعیدا
آیا ندیدی آنان را که خیال می کنند ایمان آورده اند به آنچه بر تو فرستاده شده و آنچه پیش از تو فرستاده شده است؟ می خواهند داوری برند به سوی طاغوت، در حالی که امر شدند که به او کفر بورزند. و شیطان بر آن است که گمراهشان کند، گمراهی دور" (نساء، آیه ی ۶۰)
چقدر قرآن قشنگ باز کرده. یک عمر شما به ما گفتید کافر و به خودتان گفتید مؤمن، اما قرآن را نخواندید که ببینید جوابتان در قرآن هست. باشد، ما کافر، شما مؤمن. اما بقول قرآن: "بئسما یأمرکم به إیمنکم إن کنتم مؤمنین: چه زشت است آنچه فرمانتان می دهد ایمانتان، اگر واقعاً مؤمن هستید"
شاید امروز برای خیلی ها روشن شده باشد که تأکید میرحسین موسوی روی "مقاومت بی خشونت" در بیانیه ها و سخنرانی هایش، برگ برنده ی جنبش سبز مردم ایران شد. زیرا سرکوبگران خود را برای تبلیغات بر روی تخریب اموال عمومی و اغتشاش و ... آماده کرده بودند. اما موضع گیری های صریح میرحسین در مخالفت با خشونت و تخریب، که منجر به برگزاری چهار تجمع بزرگ سکوت در تهران شد، این تبلیغات را سخت با دشواری مواجه کرد. یک بار دیگر تاریخ آزمود که با ایستادگی روی حقیقت و بدون خشونت، می توان ابهام ها را برطرف کرد و دروغ را بی اثر کرد و زور را عقب نشاند.
![]()
اما به نظر می رسد هنوز هم بر سر پایبندی به "بی خشونتی" در اعتراضات، بین بخشی از مردم معترض تردید وجود دارد. گاهی شنیده می شود که عده یی می گویند: "مبارزه به شیوه ی گاندی و مارتین لوتر کنیگ، در ایران جواب نمی دهد. زیرا شرایط ایران بسیار نظامی و بسته است". همین عده بودند که به سوی پلیس ضدشورش، سنگ پرتاب می کردند در حالی که می دانستیم این کار کمکی به استیفای حقوق ما نخواهد کرد و اساساً این نیروها هم صدمه یی نمی دیدند زیرا لباس ضدضربه داشتند. اقدام بی معنای دیگری از این جماعت، کتک زدن یکی دونفر از نیروهای ضدشورش بود که دیدیم چه خوراک تبلیغاتی خوبی برای صداوسیما درست کرد به طوری که چندین روز روی آن مانور می داد و موفق شد در اذهان عمومی، جای ظالم و مظلوم را عوض کند. مقاومت بی خشونت، مناسبترین راه برای شرایط فعلی ایران است. باید خاطرنشان کرد که هم گاندی و هم لوترکینگ، در شرایط بسیار بسته و جو نفرت زده و در مقابل خشونت های عریان نظامی شروع به مقاومت بی خشونت کردند و موفق شدند.
به نظر من ریشه ی اشتباه این عده، در نشناختن ماهیت مقاومت بی خشونت است. بی خشونتی، یک تاکتیک نیست که بسته به شرایط عوض شود، بلکه یک فلسفه و یک اندیشه ی راهنما است. گاندی و لوتر کینگ توضیح می دادند که ضدیتشان با انگلیسی ها یا سفیدپوستان نژادپرست نیست. بلکه دشمن آنها "زور" است. این زور است که "حق" را پایمال می کند، حتا حق خود زورمدار را. آن انگلیسی و آن سفیدپوست نژاد پرست با افروختن آتش تبعیض و کینه و خشونت، خود را نیز از زیستن در جهانی پراز صلح و دوستی و رشد محروم می کنند. زورمدار، خود را نیز قربانی زور می کند. هدف مبارزه ی ما این است که هم ما و هم آنها از این زور رها شویم. بگذاریم حقیقت آشکار شود.
این فلسفه می گوید هر کجا زور و خشونتی هست، دروغی هم هست. زیرا دروغ به این دلیل که از خودش وجود ندارد و حقانیتی ندارد که روی آن بایستد، مجبور است برای صیانت از خودش زور در کار بیاورد. در عوض حقیقت نیاز به زور ندارد. حقیقت خودش برای خودش کافی است. بنابراین کسی که برای آزادی مبارزه می کند، کافی است آنقدر روی حقیقت بایستد تا دروغ سرانجام رسوا شود و زور به زانو در بیاید. زور و آزادی ضد هم هستند، بنابراین هیچ مرز مشترکی ندارند. به محض این که از روش زور استفاده کنی، با دست خودت گور آزادی را کنده ای. زیرا به ابهام و تاریکی یک فرصت دیگر داده ای. همان طور که تجمعات بدون شعار و بی خشونت ما، فرصتی را از سرکوبگران گرفت اما کتک زدن یک نظامی که تصاویرش در تلویزیون پخش شد، فرصتی دوباره به آنها داد.
حقیقت همیشه روشن است اما زور، ابهام و تاریکی ایجاد می کند. با تاریکی نمی توان به جنگ تاریکی رفت. اما با نور می توان. با نفرت نمی توان به جنگ نفرت رفت، اما با عشق می توان. با سختی نمی توان به جنگ سختی رفت، اما با نرمی می توان. این رازی است که گاندی فهمید و موفق شد، لوترکینگ فهمید و موفق شد،ماندلا فهمید و موفق شد، و میرحسین نیز فهمیده و به یاری خدا موفق خواهد شد.
پی نوشت: دوستم سینا توی کامنت ها بهم تذکر داد که چرا فقط اسم گاندی و اینها را بردم در حالی که تاریخ ایران، تاریخ مقاومت بی خشونت است. سینا جان حرفت درست است. این همان فلسفه ی "موازنه ی منفی" است که مصدق می گفت و منظورش این بود که بین "زور بد" و "زور خوب" نباید موازنه کرد. اساساً چیزی به نام زور خوب وجود ندارد. باید زور را به هر شکل نفی کرد. بله این فلسفه در عمق فرهنگ ما ریشه دارد. مرسی از یادآوری.
هزار و چهارصد سال پیش، علی بن ابی طالب پس از شنیدن خبر درآوردن خلخال از پای یک زن یهودی فرمود: "اگر مسلمانی با شنیدن این خبر از غصه بمیرد، سزاوار است و بر او ملامتی نیست".
هفته ی گذشته، حضرت آیت الله احمد خاتمی امام جمعه ی حکومت عدل اسلامی در نماز جمعه درباره ی قتل یکی از هموطنان این فرمایشات را کردند: "در اغتشاشات اخير، يك خانم كشته شد، اوباما برايش اشك تمساح ريخت و غرب معركه گرفت. هر عاقلي كه فيلمش را ببيند متوجه ميشود كار خود اغتشاشگران است. بهگونهاي كه از جايي كه ماشين اين خانم هم پارك شده است عكس گرفتهاند. اين خانم در كوچه خلوت بوده است. در كوچه خلوت كه نميكشند، دستگير ميكنند. معلوم است كه اگر كار نظام بود، در خيابان برخورد ميكرد. اغتشاشگران برنامهريزي كرده بودند كه بعدا بهرهبرداري كنند".
برخی از دشمنان که حدس می زنم منافق بوده اند، خواستند از آن فرمایش امام علی برای بدنام کردن نظام استفاده کنند اما توجه نداشتند که امام علی آن جمله را درباره ی درآوردن خلال از پا فرموده بودند، نه قتل. قتل که دیگر این همه ناراحتی ندارد.
و اما چند سؤال بی ربط از مظهر مستطاب امام جمعه ی عادل باتقوا:
۱. برخی (که حتماً مغرض و کج فهمند) می گویند معنای سخن شما این است که نظام مردم را در کوچه دستگیر می کند و در خیابان می کشد. اگر سخن شما معنای دیگری می دهد لطفاً از اشتباه درشان بیاورید.
۲. بقیه ی کسانی هم که کشته شده اند، در کوچه ی خلوت بوده اند؟ پس چرا اغتشاشگران از آنها فیلم نگرفته اند؟ فقط از این یکی می خواستند بهره برداری کنند؟ بقیه را الکی کشته اند؟
۳. اگر ممکن است فرق دقیق کوچه و خیابان، و فرق دقیق خلوت و شلوغ را جهت تنویر افکار عمومی و به منظور جلوگیری از سوءاستفاده ی معاندان نظام توضیح دهید و منتشر بفرمایید.
۴. ما وقتی این فیلم را دیدیم، متوجه نشدیم که کار اغتشاشگران است. از آنجا که فرمودید هر عاقلی متوجه می شود، خواهشمند است راهنمایی بفرمایید که چه کنیم تا ما هم مثل شما عاقل بشویم؟
5. اگر این دفعه اغتشاشگران در خیابان کسی را بکشند شما باز هم در نماز جمعه اعتراض خواهید فرمود یا آن اشکالی ندارد؟
6. با توجه به این که در همین سخنرانی فرمودید معترضین، باغی و محارب هستند و حکم باغی و محارب هم مرگ است، این سؤال پیش می آید: اغتشاشگرانی که آن خانم را کشتند، چه بهره برداری از این کار می خواستند بکنند؟ آیا می خواستند به دروغ بگویند که نظام، معترضان و مخالفان خود را سزاوار مرگ می داند؟ ببین بی شرفها چه دروغها که به نظام نسبت نمی دهند!
چند سؤال هم از رییس جمهور منتخب و محبوب ملت ایران، حامی مستضعفین، خصم مستکبرین، افشاگر مفسدین، چشم و چراغ اسلام و مسلمین، دکتر احمدی نژاد داشتم. بسیار کار خوبی کردید که ده روز پس از مرگ این خانم، به قوه ی قضاییه دستور پی گیری دادید. اما خواهشمند است برای بستن دهان یاوه گویان و بدخواهان به این سؤالات نیز پاسخ مقتضی مرحمت بفرمایید:
۱. یک هموطن توسط اغتشاشگران و دشمنان اسلام کشته شده، آدم ده روز بعد عکس العمل نشان می دهد؟ چطور وقتی هنوز شورای نگهبان صحت انتخابات را تأیید نکرده بود، با عجله برای خود جشن گرفتید؟ ولی این ده روز طول کشید؟ نمی گویید دشمنان در کمین نشسته اند و ممکن است شبهه درست کنند؟
۲. قوه ی قضاییه برای پیگیری حقوق مردم و جستجوی قاتل شهروندان، به دستور شما نیاز داشته؟ یا این که این نامه ی جنابعالی، خدای ناکرده جهت رفع اتهام از خود بوده؟
۳. آمار رسمی از کشته شدن هفده نفر و آمار غیر رسمی از کشته شدن بیش از پنجاه نفر در ناآرامی های اخیر حکایت دارد. برای بقیه ی کشته شدگان نامه مرقوم نمی فرمایید؟ یا این که آنها داخل آدم نبودند؟
۴. هزاران نفر از شهروندان در روزهای اخیر مورد اصابت باتوم و کابل افرادی که لباس یگانهای ویژه و ًمأموران نظامی بر تن داشتند (ولی همه ی مردم می دانند که اغتشاشگر و منافق بوده اند و قصدشان لابد بدنام کردن نظام بوده)، قرار گرفته اند. بسیاری از این شهروندان به شدت مجروح شده اند. حتماً آدم باید بمیرد؟ برای آنها دستور رسیدگی صادر نمی فرمایید؟
۵. یک نامه هم با دست مبارک برای صداوسیما مرقوم بفرمایید و بپرسید در چند روز اول پس از کشته شدن این خانم، که رسانه های تمام دنیا عکسش را نشان دادند و درباره اش مطلبها نوشتند و هنرمندان برایش شعرها سرودند و آهنگها خواندند و نقاشی ها کشیدند و ... چرا صداوسیما هیچ خبری از او منتشر نکرده بود و در عوض تصویر شیشه های شکسته و اتوبوسهای سوخته را روزی چندین نوبت پخش می کرد؟ یعنی شیشه ی مغازه از جان هموطنان عزیزتر و مهمتر است؟
با تشکر و به امید این که دروغگو و ظالم، ذلیل و روسیاه شود

از جون بائز آهنگهای قشنگی شنیده بودم. هیجان زده شدم وقتی دیدم برای مردم ایران پیام داده:
"جهان با شما قدرت مقاومت بی خشونت را دریافت. در غریو سکوتتان شنیدیمش و در چشمانتان دیدیمش، آنگاه که آرام و صلح جو در برابر دستگاه وحشت نشسته بودید. شهامتتان ما را تکان داد و از ایثارتان الهام گرفتیم. از این که زنده ام تا شاهد جنبش شما باشم، احساس خوشبختی می کنم. دعاهایم، عشقم و پشتیبانیم نثارتان
جون بائز".
"عشق را مجالی نیست
حتا آنقدر که بگوید
برای چه دوستت می دارم
والاهه اینو هم یکی دیگه می گفت:
سرو لرزونی که وسط چارراه هر ور باد، وایساده بود
احمد شاملو"
سلام آقای موسوی
زیاد امیدوار نیستم که این سطور را بخوانید. ولی با این که نمی شناسیدم، احساس می کنم می دانید که مثل پدر نداشته ام دوستتان دارم. برای شما اسم من چه فرقی می کند؟ من یکی از هزاران جوانی هستم که تمام آنچه را که در دست داشتم برای انتخاب شدن شما گذاشتم. قبل از انتخابات وقتی که دوستداران شما در تهران، حتا جوانهای پایین شهر به ونک و تجریش می رفتند و شادی می کردند، من و صدها نفر از خواهران و برادران نستوهم که هیچ گاه فراموششان نمی کنم، می رفتیم پایین شهر تا برای شما رای جمع کنیم. آقای موسوی، ما روزهای اول بلد نبودیم چه کار باید بکنیم. فحش می شنیدیم، حتا سنگ می خوردیم. اما کم کم یاد گرفتیم. و سرانجام در یکی دو هفته ی آخر، ما، بله ما جوانهایی که اسممان "فاسد" و "بچه سوسول" بود، با این پاهای پینه بسته و کفشهای پاره و تنهای عرق کرده و قلبهای عاشق خستگی ناپذیر، سرنوشت این کشور را عوض کردیم.
دو گروه بودند که ما آن روزها در برابرشان مقاومت کردیم. یکی خشکه مقدسهایی که فکر می کردند جوان یعنی مجرم. فکر می کردند آزادی یعنی فساد. فکر می کردند شما را آمریکا فرستاده تا دین و ایمان مردم را ازشان بگیرید. به شما می گفتند دشمن اهل بیت. شما که قامت استوار و دستان آزاده ات برای من بوی قصه هایی را می داد که وقتی کودک بودم پدرم از علی (ع) برایم می گفت و مرا از هوش می برد. گروه دیگر، تحریمی ها بودند. آنهایی که خود را خیلی روشنفکر و چیزفهم حساب می کردند و هرکس را که مثل آنها نبود، عوام و نفهم. می گفتند شما هم مثل بقیه ای و با آمدن شما هیچ اتفاقی نمی افتد. می گفتند ما جوانیم و نمی فهمیم. می گفتند باید رفت خانه و خوابید تا سوپرمنی پیدا شود ما را نجات دهد. و اگر هم نیامد، دلمان خوش خواهد بود که اقلاً شناسنامه مان تمیز است.
آقای موسوی! هنوز این مقاومت ادامه دارد. امروز هم این دو گروه که ظاهراً ضد هم هستند، مثل دو تیغه ی قیچی سعی دارند حقانیت حقیقتی را که شما چون سرو رویش ایستاده ای، قیچی کنند. اما غافلند از این که حقیقت با هیچ تیغی تکه تکه نمی شود. بقول گاندی: "حقیقت خودش برای خودش کافی است. حقیقت خواهد ایستاد، حتا اگر هیچ حامی و پناهی جز خودش نداشته باشد". از یک طرف صداوسیما و روزنامه های ایران و کیهان و ... سعی می کنند به دروغ طرفداران شما را "اغتشاشگر و عامل بیگانه" بخوانند و از طرف دیگر تحریمی ها نیز بیکار نیستند. دیشب که صدای آمریکا را می دیدم، کاریکاتوری را نشان می دادند که سعی می کرد بگوید شما در رهبری جنبش مردم کوتاهی کرده اید. خارج نشینان فسیل شده ای را دیدم که سعی می کردند بگویند شما عرضه ی ایستادگی بر حقوق مردم را ندارید و مردم باید شما را فراموش کنند و به جاش قربان آنها بروند.
دلم می خواست صاعقه یی بودم و یک لحظه برق می زدم و پرده ی تمام این دروغها را می سوزاندم و پاره می کردم. دلم می خواست صدایم به آنها می رسید تا بگویم: اگر شما خیلی پخ هستید، اگر جرأت دارید، رها کنید آن تلویزیونهای ماهواره یی وامانده را. بیایید به ایران و به صوف مردم بپیوندید. روز سی خرداد که مردم با گلوله کشته می شدند، از میان شماها نبود آن سروقامتی که غسل شهادت کرد و به صفوف مردم در خیابان جیحون پیوست و سه بار فریاد زد: "مرگ بر کودتا، مرگ بر کودتا، مرگ بر کودتا". شماها آن روز در سنگرهای مجازی تان قایم شده بودید و مثل همیشه از راه دور حرفهای گنده گنده می زدید. صدای شماها به یمن تلویزیونهای ماهواره یی به تمام جهان مخابره می شود. ولی تاریخ گواهی خواهد داد که صدای مردی که در خیابان جیحون با بلندگوی فکسنی دستی با مردم حرف زد، از صدای شما بلندتر است. چون صدای او صدای حقیقت است. صدای سرو لرزانی که وسط چارراه هر ور باد، در حالی که مشاوران و اعضای ستادش در زندان بودند، در حالی که تمام راههای ارتباطش با مردم قطع شده بود، در حالی که خودش و خانواده اش در معرض خطر محاکمه و حتا مرگ بودند، تا پای جان روی حقیقت ایستادگی کرد. این شما بودید که از مردم جا ماندید و انتخابات را تحریم کردید و حالا می خواهید به زور رهبر جریانی بشوید که در شکل گیری آن کوچکترین نقشی نداشتید. دلم می خواهد اینها را بگویم، اما من بدون رسانه، صدایم به کجا می رسد؟
آقای موسوی! ما از تاریخ آموخته ایم که رنج ایستادن بر حقیقت را خودمان تحمل کنیم. ما آموخته ایم که اگر روی حقیقت بایستیم، پیروز می شویم. آموخته ایم که دروغ حتا اگر از چهار طرف حمله بیاورد و آسمان را تاریک کند، در نهایت قدرت محدودی دارد. ما همان جوانها هستیم که شما به ما اعتماد کردید و ما به شما اعتماد کردیم. شاید جنبش ما فعلاً شکست خورده باشد اما در نهایت پیروز است زیرا ما شکست اخلاقی نخوردیم. به اعتماد هم خیانت نکردیم. بقول شاملو من و تو عشق را و انسان را رعایت کردیم، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود. بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما اگر رسانه نداریم، در عوض همان پاهایی که آماده ی پینه بستن بودند را داریم، همان قلب های عاشق خستگی ناپذیر را داریم. می گویند کلمه ی "انقلاب" از "قلب" می آید. ما با همین قلبهایمان انقلاب شما را پیروز خواهیم کرد.
الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل الملائکة علیهم الا تخافوا و لا تحزنوا
کسانی که گفتند خدای ما حقیقت است و سپس روی این حرف مقاومت کردند، فرشتگان را بر آنان نازل می کنیم که: "نترسید و غمگین نباشید".