تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

 

آقای احمدی نژاد! چفیه ی جهان آرا و همت و باکری را گردن کی انداخته اید؟

 

 

آقای احمدی نژاد! کمی آهسته تر. بگذار بفهمم چه کار داری می کنی. آقای رییس جمهور بیست و چهار میلیونی! بوی شلمچه را می شناسی؟ بوی فکه؟ بوی دوکوهه؟ نه نه این دوست تو با آن عطر بهشتی بیش از آن بیگانه است که بتوانی به جای اباذرهای ما جا بزنی ش. بوی کثافتش از آمریکای جنوبی تا اینجا به مشام می رسد. هر کاری می خواهی بکن، فقط آن چفیه را از گردن دوستت در بیاور. بگذار لااقل یک نماد از آنها که غریبانه رفتند برای ما سالم باقی بماند.

 

شهید حمید باکری

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:4  توسط امیرحسین  | 

تکه یی از فیلم سگ کشی
 

 

گلرخ: بهتون دلخوشی می دم پدر بدبخت من که سی ساله برای فرهنگ این کشور کار می کنه، برای همه چیزش لنگه. از کاغذ و مرکب، تا چاپ و اجازه ی تک تک کلمات. اما امثال شما هیچ منعی ندارید. حتا کسی مانعتون نمی شه از دخترش بخواهید به خاطر یکی دیگه بهتون التماس کنه. یکی که بهتر یا بدتر، از جنس شماست نه من. این خیلی خیلی گرونه و شما هم نباید از تلخی ش چیزی بفهمید. ولی باشه بهتون التماس می کنم. به خاطر یکی دیگه، نه خودم. به خاطر فلک زده یی که ته چاهه و من دارم تقلا می کنم بکشمش به سطح خاک. از زیر زیر صفر به صفر. ستمکشی مثل خود من که به جای یکی دیگه داره تنبیه و تحقیر می شه. راضی شدین؟

سنگستانی: مثل این که بیشتر از این چیزی بلد نیستی!

گلرخ: مثلاً اشک بریزم؟

سنگستانی: خیلی وقته یه گریه ی درست و حسابی ندیدم.

گلرخ: حالا هم نمی بینی. من گریه هام رو قبلاً کرده ام. حالا فقط فریاد برایم مونده.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:17  توسط امیرحسین  | 

آقای احمدی نژاد! القدس لنا

 

هر چند سهم ما

آمیزه یی ز سرزنش و ریشخند بود...

حق با صدای توست

باید بلند بود

(عبدالجبار کاکایی)

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:44  توسط امیرحسین  | 

عبور از دعوای قالبها

"مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافته‌اند که تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌ ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند، اگرچه فهم‌های ضعیف و باژگونه از دین هضم نکنند که این اذعان نه بدان معناست که اسلام ناب دین حق و آئین خاتم و صراط مستقیم نیست، بلکه یعنی اجباری در دین وجود ندارد، به درستی که راه از بیراهه بیان شده است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی."
(میرحسین موسوی، بیانیه ی شماره ی ۱۱)

یکی از مسائل فلج کننده در جامعه ی ما، شکاف پرنشدنی میان روشنفکران و انبوهه ی مردم است. و آن هم بیشتر برمی گردد به این که روشنفکران نمی خواهند ساختارهای جامعه ی خود را درک کنند.

مثلاً مردم ایران به طور سنتی، باور دارند که "حق" وجود دارد و تمام تاریخ را بصورت "جدال حق و باطل" می بینند و ناخودآگاه جمعی شان پر است از قهرمانانی چون رستم و حسین و ... که اگر تمام دنیا هم با آنها مخالف می شد، باز روی "حقانیتشان" می ایستادند. حالا روشنفکران سکولار آمده اند یکباره به این مردم می گویند تمام این حرفها را دور بریزید! چیزی به اسم حق ذاتی وجود ندارد! حق، چیزی نیست به جر آنکه ما قرارداد کرده ایم و می توانیم جور دیگری قرارداد کنیم و حتا می توانیم این قرارداد را فسخ کنیم! واقعاً توقع دارند این حرفشان چه تاثیری روی مردم جامعه شان بگذارد؟ خب شما گفتید و ایرانی های مسلمان سنتی هم پذیرفتند که مثلاً قرآن کلام حق نیست و حقانیتش قراردادی است!!

البته می توان درک کرد که این روشنفکران قصد بدی ندارند. می خواهند از این طریق جلوی دیکتاتوری را بگیرند. (چون فکر می کنند اگر کسی بگوید "حق وجود دارد و ذاتی است و غیرقابل انکار است"، آنگاه شروع به اعمال زور برای احقاق آن حق می کند و جلوی نظرات مخالف خود را می گیرد). بنابراین نیت خوبی دارند ولی راه بدی را انتخاب کرده اند. چون توقع این که جامعه یی از تمام ساختارهای تاریخی خود به یکباره ببرد، توقع بی جا و محالی است. و نتیجه یی جز این دربرنخواهد داشت که مردم از روشنفکران قهر کنند و روشنفکران هم بنشینند و نق بزنند و از قدرنشناسی مردم گله کنند. ما هیچ وقت ساختارها را جدی نمی گیریم. ساختارهای جامعه، کفش و کلاه نیستند که یک روز از راه برسیم و بگوییم عوضش کنید.

کار روشنفکر این نیست که صبح تا شب کلنگ بردارد و ساختارهای جامعه ی خود را ویران کند. طبیعی است که مردم رودرروی چنین کسی قرار خواهند گرفت. روشنفکر به هیچ وجه نباید به "نق نقو" بودن خود و به بریدن از ساختارهای جامعه ی خود افتخار کند. اصلاً هنر روشنفکر این است که واقع بینانه با آن ساختارها مواجه شود و در محتوای آن ساختارها، تحول بوجود بیاورد.

من فکر می کنم این کاری است که موسوی دارد انجام می دهد و دست روی مفاهیم مغفولی در قرآن یا قانون اساسی یا سنت های انقلاب یا فرهنگ توده های مردم... می گذارد که می تواند بدون در افتادن با صورت و قالب ساختار، محتوای آن را انسانی و رحمانی کند. یعنی ما می توانیم باورهای سنتی خود را حفظ کنیم اما سکولاریسم یا "آزادی باور" را هم به رسمیت بشناسیم. مثال خوبش همین آیه یی است که موسوی نقل کرد: لااکراه فی الدین. قد تبین الرشد من الغی.

نکته ی راهگشای این آیه، در اینجاست: در عین حال که یک قدم هم از ادعای حقانیت خود کوتاه نمی آید (قد تبین الرشد) اما در همان حال حقانیت خود را تحمیل نمی کند (قاعده ی لااکراه). یعنی لازمه ی تحقق "آزادی باور" این نیست که من از حقانیت باور خودم دست بکشم. من می توانم همچنان معتقد باشم که باور من حق است، اما این حق را به دیگران تحمیل نکنم. آیات زیادی هست که روی این امر تاکید می کند. آیه ۶۶ سوره ی انعام می گوید: "و کذّب به قومک و هوالحق قل لستُ علیکم بوکیل: قوم تو آن را انکار کردند در حالی که آن حق است. بگو باشد من که وکیل شما نیستم". دو آیه جلوتر در آیه ی ۶۸ می گوید: "فأعرض عنهُم" یعنی اگر قبول نکردند ولشان کن.  و باز دو آیه جلوتر تکرار می کند "به حال خودشان بگذار".

حتا می توان از این هم فراتر رفت و گفت: خود "آزادی باور" از نظر ما یک حق ذاتی است. حتا اگر کسی باور اشتباه دارد، این حق ذاتی اوست. چون اگر غیر از این باشد، کلمه ی "باور" معنای خود را از دست می دهد. در جامعه یی که باور را به زور تحمیل می کند، حتا صاحبان باور تحمیل شده هم از خود بیگانه می شوند. مثالش هم زنان محجبه در جامعه ی ما هستند که هرگز طعم انتخاب حجاب را به مثابه یک باور تجربه نکرده اند. چون هرگز انتخاب دیگری نداشته اند که به آن "نه" بگویند.

در نتیجه با ادبیات دینی و سنتی خود می توانیم بگوییم "تکثر" و "تنوع زیستی" در جامعه، یک حق ذاتی است و کسی که برای حذف این تنوع متوسل به زور شود، مرتکب "منکر" شده است. و این یعنی تحول در "محتوای" ساختار، بدون غلتیدن در دام "دعوای قالب ها". این گونه است که می توانیم در این جهانی که چو غنچه کارش فروبستگی است، همچو باد بهاری گره گشا باشیم.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:51  توسط امیرحسین  | 

 

"مردم ایران!
کاملا پیداست که تلاش‌های شما برای بازگرداندن آرامش به جامعه قرار نیست با پاسخی خردمندانه روبرو شود. روزهايي خطير در پيش‌رو قرار گرفته است. دستگيري كسانی چون دكتر بهشتي يك نشانه است كه از حوادثي سهمگين‌تر خبر مي‌دهد. اما باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود مي‌رساند باقي مي‌ماند. و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض. آرامش و هوشياري خود را حفظ كنيد. سلسله حوادث جديدي كه آغاز شده است به مانند ديگر تحركات كور اين ايام  براي مخالفان شما جز خسارت باقي نخواهد گذاشت. مراقب باشيد كه آنها شما را تحريك نكنند و به هنگام نابود كردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند."

(بیانیه ی شماره 12 میرحسین موسوی)

 

 

هر کدام از ما یک میرحسین موسوی هستیم

ما بیشماریم

الله اکبر

الله اکبر

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:51  توسط امیرحسین  | 

هوا عطر طالقانی دارد

راستش حتا پیش از آن که ابطحی در اعترافات (ببخشید... دفاعیات) خودش بگوید که "تقلب" اسم رمز اصلاح طلبان برای آشوب بوده، ما مطمئن شده بودیم که تقلب دروغی بیش نیست. هر کاری هم دولت احمدی نژاد کرد که ما فکر کنیم تقلب شده، زیر بار نرفتیم که نرفتیم.

یادم هست در نماز جمعه یی که امامتش با رفسنجانی بود، هر چقدر با موتور و باتوم و گاز اشک آور به صفوف نمازگزاران حمله کردند، ما گفتیم اصلاً خودتان را خسته نکنید. محال است با این کارها ما فکر کنیم تقلب شده. آخه برادر من تقلب یه در صد، دو در صد، نه این همه در صد! بعدش هم مگر حمله به صفوف نمازگزاران دلیل تقلب می شود؟ در مسجد الاقصی هم به نمازگزاران حمله می شود. آنجا هم تقلب شده؟ نه که نشده!

حتا وقتی احمدی نژاد، وعده ی کاندیداهای شکست خورده را به اجرا گذاشت و وزیر زن به کابینه معرفی کرد، باز هم ما قانع نشدیم که تقلب شده. گفتیم خوب چه اشکالی دارد؟ حالا درست است که استفاده از زنان در کابینه، شعار موسوی و کروبی بود. این هم درست است که وقتی مردم به این دو نفر رای نداده اند، یعنی لابد جز چهار نفر خس و خاشاک هیچ کس دیگری برنامه ها و شعارهایشان را دوست نداشته. ولی خوب حالا چه اشکالی دارد که رییس جمهور محبوب، دل آن چهار تا خس و خاشاک را هم نشکند و شعار موسوی و کروبی شکست خورده ی بدبخت را عملی کند؟ ها؟ واقعاً چه اشکالی دارد؟ کار خیر نشانه ی تقلب است؟ نه که نیست!

خلاصه هی از احمدی نژاد اصرار، هی از ما انکار. الان هم از برگزاری مراسم افطار اصلاح طلبان جلوگیری می کنند که ما فکر کنیم تقلب شده. ولی هیهات که ما قبول کنیم!

نه آقا این پنبه را از گوشت دربیاور! تقلب نشده. دست از سر ما بردار لطفاً. حتا حالا هم که مراسم سالگرد درگذشت ابوذر زمان، پیر خدا و قرآن و آزادی را لغو کرده اید ، باز هم محال است ما باور کنیم که تقلب شده. خب شاید دوست ندارید ابوذر را. شاید کعب الحبارها بیشتر به کارتان می آیند. این که دلیل تقلب نیست. هست؟ نه که نیست.

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:5  توسط امیرحسین  | 

 

مردم فداکار ایران! پیمانی است بر ذمه فرزندان انقلاب اسلامی که در بازگرداندن آن به اصل نخستین‌اش از بذل هیچ کوششی کوتاهی نکنند، و عهدی است بر عهده همراهان و یاران شما که در راه مبارزه با متقلبان و دروغگویان به سرمایه اجتماعی و اعتمادی که ایجاد شده است، خیانت ننمایند. در عین حال تکلیفی است بر همه ما که اگر مصلحت کشور و مردم را در امری دیدیم از ملامت نترسیم و از شجاعت دریغ نورزیم. بنا بر چنین تعهداتی اینجانب برای رسيدن به آرمان‌هایی که پیش روی خویش داریم به جز ادامه راه سبزی که در این چند ماهه دنبال کرده‌اید پیشنهاد نمی‌کنم؛ راه سبز امید. راهی که از پیش از انتخابات آغاز کردید و همچنان با عزم های استوار در آن گام می زنید. راهی که با دعا و ندا و تکبیر، با گردهمایی های بزرگ و کوچک، با کوشش ها و جوشش ها و گفتگوها و پرس و جوهای خود همچنان در آن قرار دارید.

(بیانیه ی شماره ی 11 میرحسین موسوی)

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:25  توسط امیرحسین  | 

طعم شیرین خودباوری

یادم نیست اولین شبی که تجمع های شبانه ی انتخاباتی را دیدم، دقیقاً چندم خرداد بود. فکر می کنم دو هفته به انتخابات مانده بود. یکی از بچه های ستاد گفت پارک وی شلوغ است. ما هم رفتیم. چیزی را که می دیدم باور نمی کردم.

طرفداران احمدی نژاد این طرف ایستاده بودند و طرفداران موسوی آن طرف. گفتم الان دعوا می شود. ولی نشد! ما هم با پوسترهای گنده ی موسوی و کلی روبان سبز از میان جمعیت احمدی نژادی ها رد شدیم. گفتیم الان یک فصل کتک می خوریم. ولی نخوردیم! راه را باز کردند که ما رد شویم به دوستانمان بپیوندیم. از این طرف هم ما به طرفدران احمدی نژاد راه می دادیم که به دوستانشان بپیوندند. هیچ شعار تحریک کننده یی داده نمی شد. هر کسی شعارهایی به نفع کاندیدای خودش میداد، نه در تخریب حریف. حتا یادم هست که آن طرف می گفتند: "رأی ما احمدی، درود بر موسوی". ما هم فوقش می گفتیم: "ای ول ای وله! موسوی یله!" و از این حرفها.

پلیس آمد و با احمدی نژادی ها صحبت کرد و آنها بعد از کمی چانه زدن رفتند. بعد پلیس با بلندگو از ما خواهش کرد حالا که آنها متفرق شده اند ما هم برویم. ما هم در حالی که صحنه را ترک می کردیم شعار می دادیم: "نیروی آنتظامی، تشکر، تشکر". چقدر همه چیز الان به رویا و قصه ها شبیه است!

تجمع ها شبهای بعد هم ادامه پیدا کرد اما نه فقط در مناطقی خاص. بلکه به تمام شهر کشیده شد. از فلکه ی صادقیه تا نارمک، هر جا می رفتی مردم شادی را می دیدی که آوازه خوان و شعار به لب، با پوسترهای کاندیدایشان بیرون آمده بودند. این تقابل طرفداران موسوی و احمدی نژاد، تا شب آخر هم ادامه پیدا کرد. شعارها به مرور تندتر شد، اما هرگز به جایی نرسید که منجر به درگیری شود. چون همه چیز واقعاً مثل لجبازی های کودکانه و معصومانه بود که هیچ وقت از حدی بیشتر جدی نمی شوند.

مثلا ما می گفتیم: "محمود چاخان هوووو!" آنها هم می گفتند: "موسوی کم آورده، بچه سوسول آورده". واقعا هر دو می دانستیم که این مثل یک بازی شاد و کودکانه است. برای همین دعوا نمی شد. حتا شبهای آخر که دیگر تمام خیابان ها قیامت شده بود. ترافیک های طولانی شکل می گرفت و مردم توی ماشین ها هم سر از پنجره بیرون می اوردند یا پیاده می شدند و شعار می دادند و می خندیدند. باز هم خبری از دعوا و خشونت نبود. اگر هم کسی می خواست دعوا به راه بیندازد یا حرکت ناشایستی بکند یا شعار تندی بدهد، بقیه جلویش را می گرفتند. یادم هست یک شب از کنار طرفداران احمدی نژاد رد می شدم. یکی شان عکس موسوی را از دست من قاپید و پاره کرد. اما بلافاصله پیرزنی از بینشان بیرون آمد و از من عذرخواهی کرد و خواهش کرد که آنجا را ترک کنم تا دعوا نشود. در بین سبزها هم گاهی شاهد چنین اتفاقاتی بودم که خود سبزها جلوی درگیری را می گرفتند.

اتفاق مهمی که افتاد و هنوز درست تحلیل نشده، همین است. مردم برای اولین بار به خیابان آمدند و  دریافتند که ما مردم که با هم بد نیستیم. ما مردم، با خرد جمعی مان می توانیم خودمان را اداره کنیم و علیرغم تمام اختلاف نظرها، با یکدیگر کنار بیاییم و در کنار شاد باشیم. این فرصتی بود که به درازای یک تاریخ طولانی، از این مردم دریغ شده بود. به ما آموخته بودند که جمع شدن ما خطرناک است. ممکن است همه چیز از کنترل خارج شود. ممکن است "اغتشاش" بوجود بیاید. ولی ما دیدیم که این طور نبود!

در طول تاریخ این ترس به مردم القا شده بود. به ما گفته بودند هر فرصتی برای کنار هم بودن، باید از بالا مهار بشود. وگرنه "خطرناک" است. مثلاً در سالهای گذشته، جشن ملی "چهارشنبه سوری" بعنوان یک فرصت برای "اغتشاشگران" معرفی می شد. به طوری که مردم، خودشان هم از خودشان می ترسیدند. و فکر می کردند واقعاً اگر کسی کنترل و مهارشان نکند، همه چیز به اغتشاش و ویرانی کشیده خواهد شد.

اتفاق مهمی که در شبهای قبل از انتخابات افتاد و برای زورمداران دردسرساز شد، همین بود که مردم بیرون آمدند و همدیگر را دیدند و ترسشان از هم ریخت. توانایی مدیریت خودشان را در خودشان دیدند و معصومیت خودشان را باور کردند. چقدر شعارها معصومانه و کودکانه بود! تو را به خدا نگاه کن. تندترین شعارها این بود که ما می گفتیم: "یه هفته، دو هفته، محمود حموم نرفته!" انها هم می گفتند: "یه روزه، دو روزه، موسوی رفته تو کوزه"! انگار بچه ها در بازی شان دارند این شعرها را می سازند.

من فکر می کنم این، یکی از مهترین نقاط اتکای هستی شناختی در ایجاد جنبش سبز بود. این که مردم فهمیدند که سالم و با شعور و توانا هستند و نیاز به کسی ندارند تا مهارشان کند. یعنی نیازی به زور ندارند.

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط امیرحسین  | 

استقلال یا اجنبی ستیزی؟

هر روز برایم روشن تر می شود که افراطی های داخل و خارج نظام، عین هم هستند. یکی از شباهت هایشان، در تعریف غلطشان از واژه ی  "استقلال" است. هر دویشان استقلال را مساوی "اجنبی ستیزی" می دانند. منتها فرقشان این است که افراطیون خارج نظام، اکثراً این استقلال را نفی می کنند و طرفدار دخالت امریکا و کشورهای دیگر هستند، اما افراطیون داخل نظام طرفدار این استقلالند و توی هر سوراخی دنبال دست اجنبی می گردند تا قطعش کنند.

راستش من نمی دانم این تعریف از کجا آمده و ریشه ی این اجنبی ستیزی کجاست؟ اجنبی ستیزی مخالف توحید و آموزه های اسلامی است. اگر تمام مردم دنیا مخلوق یک خدا هستند و به تعبیر قرآن این خواست خدا بوده که به شکلها و در جغرافیاها و با فرهنگهای متنوعی خلق شوند تا از یکدیگر بازشناخته شوند (انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا) پس دیگر چرا باید به کسانی که خارج از مرزهای ما هستند، به چشم دشمنان ناشناس و خطرناک بنگریم؟ یاد فیلم "گاو" ساخته ی مهرجویی می افتم که "بلوری ها" یا همان اعضای ده بالایی، به شکل اشباح خطرناکی به نظر اهالی ده می رسیدند چون همیشه از دور دیده می شدند. بنابراین یک ترس مالیخولیایی از این "بلوری ها" بوجود آمده بود که این ترس در آخر هم قهرمان قصه یا همان "مش حسن" را به جنون کشید؛ به طوری که دیگر هم ولایتی های خودش را هم به شکل غریبه های مرموز و ترسناک می دید و با دیدنشان فریاد می زد: "بلوری ها! بلوری ها اومدن"!

در فرهنگ ایرانی هم ما این اجنبی ستیزی و اجنبی هراسی بیمارگونه را نداشته ایم. سعدی که شاعر وجدان جمعی ایرانیان است، شعر معروفی دارد که روی سردر سازمان ملل هم نوشته اند و همه ی ما هم شنیده ایم و در آن، بنی آدم را اعضای یک پیکر می داند. و حتا روی احساس "همسرنوشتی" بین تمام مردم جهان تاکید می کند و می گوید کسی که برای رنج و محنت انسانهای دیگر اهمیتی قائل نیست، نشاید که نامش نهند آدمی.

آنچه بعنوان آرمان "استقلال" در تاریخ معاصر ما مطرح بوده و دو چهره ی شاخص آن یکی مرحوم مدرس و دیگری دکتر محمد مصدق هستند، هیچ ارتباطی به اجنبی هراسی نداشته. بلکه بر اساس فلسفه یی شکل گرفته که مدرس آن را "توازن عدمی" می نامید و بعدها مصدق نام آن را "موازنه ی منفی" گذاشت. اساس این تفکر این است که رشد و آزادی یک ملت، در گرو رابطه ی سالم با ممالک دیگر است؛ و رابطه ی سالم هم رابطه یی است که از موازنه ی سلطه، آزاد باشد. یعنی هم سلطه گری اشتباه است و هم سلطه پذیری.

من نمی دانم چگونه در طول تاریخ معاصر، واژه ی استقلال که چنان مفهوم خواستنی و زیبایی داشت، به مرور دچار تحول معنایی شد و در مفهوم مالیخولیایی اجنبی ستیزی به کار رفت. اما امروز شاهد آثار فاجعه بار این تحول معنایی هستیم. با توجه به این که این اجنبی ها به شکل اشباح مرموز و ناشناخته هستند و معلوم نیست دقیقاً چه جور موجوداتی هستند و چرا از صبح تا شب جز نقشه کشیدن برای ما کاری ندارند و ... می توان هر اتهامی را متوجه آنان کرد و هر مشکلی را به گردنشان انداخت. نه تنها جریانات اپوزیسیون انگ "وابستگی به بیگانه" می خورند و از ابتدایی ترین حقوق خود محروم می شوند، بلکه اصلاح طلبانی که سی سال در این حاکمیت سابقه داشته اند بعد از هفتاد روز حبس در سلول انفرادی، به دادگاه آورده می شوند تا به نوکری بیگانگان اعتراف کنند. کار به جایی رسیده که رییس جمهور سابق (خاتمی، رفسنجانی)، رییس مجلس سابق (کروبی، رفسنجانی)،  نخست وزیر سابق (میرحسین موسوی)، دادستان سابق (آیت الله صانعی) و ... که همگی از نزدیکان آقای خمینی بوده اند و از زمان شاه سابقه ی انقلابی داشته اند نیز به همسویی با بیگانگان متهم می شوند و در نماز جمعه، با شعار "اعدام باید گردد" مورد مرحمت قرار می گیرند!

آدم وقتی این صحنه های عبرت آموز را می بیند، یاد مش حسن فیلم گاو می افتد که حتا با دیدن کدخدای ده خودشان هم با وحشت فریاد می زد: "بلوری ها! بلوری ها اومدند"!

2 نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:49  توسط امیرحسین  | 

۱.کیف پول مادرم را زده اند. برایم تعریف کرد که ماشینش خراب شده و دو نفر به بهانه ی کمک، جلو آمده اند و اعتمادش را جلب کرده اند و در یک لحظه کیفش را قاپیده اند و الفرار.

گفتم آخر مادر من تو چرا به هر کس و ناکسی اعتماد می کنی؟ مگر حوادث روزنامه ها را نمی خوانی؟ باز هم خدا رحم کرده که خودت سالمی.

جوابی بهم داد که تکان خوردم. گفت: از انتخابات به این سو و در جریان این اعتراضات، آنقدر مردم با هم خوب شده بودند و آنقدر هوای هم را داشتند که من دیگر عادت کرده ام در چهره ی هر کسی، دوست ببینم. هموطن ببینم.

۲. زان می عشق، کزو پخته شود هر خامی/ گرچه ماه رمضان است، بیاور جامی!
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد/ که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:20  توسط امیرحسین  |