یک بیان، انسان را ناتوان ميداند و ديگري توانا. بيان اول تنها يك ويژگي براي انسان قائل است: نياز. انسان "نيازي" است كه بايد "ارضا" شود. همين. چه در سكس، چه در صنعت، چه در هنر، چه در سياست، چه .... انسان ها فقط مصرف كننده اند. مارهاي دوش ضحاكند كه مغزها تا ابد بايد فداي مصرف بي حاصل و بي انتهاي آنها شوند. براي چنين انساني كه چيزي جز نياز به ارضا شدن نيست، كلمهي "مقاومت" هيچ گونه معنايي ندارد.
اما بيان ديگر، هشدار و بشارت ميدهد كه انسان تواناست. انسان فقط نياز نيست. انسان حقوقي است كه بايد متجلي شوند. انسان ابتكار است. رشد است. رشد در استقلال و آزادي تا بي كران. انسان رشك فرشتگان بهشت است. چنين انساني ميتواند براي احقاق حقوق خودش، مقاومت كند، سختي بكشد.
دكتر موسي غني نژاد در سالهاي اخير چندين مصاحبه كردهاند و مدام ميفرمايند كه مصدق اجنبي ستيزي ميكرد تا قهرمان شود. اين راست نيست. آن "استقلال" كه مصدق ميگفت، تنها با اصل "موازنهي منفي" قابل فهم است. موازنهي منفي ميگويد كه تضاد هم مانند وابستگي، ناقض استقلال است. استقلال بر پايهي موازنهي منفي، همان است كه علي بن ابي طالب گفت: "نه سلطه گر باش نه سلطه پذير". استقلالي كه مصدق ميگفت، ربطي به اجنبي ستيزي نداشت. ربطي به تضاد با مليتهاي ديگر نداشت. استقلال يعني كه من توانايم. من نياز نيستم، من حقوقم. ميتوانم حقوقم را محقق كنم. من ميتوانم در استقلال و آزادي رشد كنم. من ميتوانم، چون انسانم. ابتكار دارم. استعداد دارم. چه ايراني باشم چه غيرايراني.
اين گونه، بيان مصدق، بر عكس غني نژاد، بيان توانايي و حقوق بود. به همين خاطر هم هست كه امثال غني نژاد نميتوانند مصدق را بفهمند. غني نژاد ميگويد ما "توانايي" چرخاندن صنعت نفت را نداشتيم. ما به انگليس "نياز" داشتيم. بنابراين نميتواند علت رفتار مصدق را بفهمد. آدمي همچون مصدق براي قهرمان شدن يا براي يك ادعاي گزاف نيست كه مقاومت ميكند. بيان او بيان توانايي است. ممكن است بگوييد بيانش غلط بود، شايد. شايد انسان همان چاه نياز خالي و پوك و پرنشدني است كه امثال غني نژاد باور دارند. شايد. اما بالاخره اين را بايد فهميد كه مصدق بر اساس بيان خودش عمل ميكرد. تا اين را نفهمند، دست از تخريب او برنخواهند داشت.